X
تبلیغات
بزرگترین بانک مقالات علمی .:. انجمن سهند - داستان های امیرعلی نبویان!!!

بزرگترین بانک مقالات علمی .:. انجمن سهند

استان آذربایجان شرقی شهرستان تبریز

داستان های امیرعلی نبویان!!!

اگر يادتان باشد من اميرعلي نبويان هستم، كوچكترين عضو خانواده ي چهار نفره. پدرم، مادرم و خواهر بزرگم، مريم. دانشجوي رشته ي مهندسي برق و هم دانشگاهي مريم و پسردايي فرهاد، داماد آينده ي مان و البته هم كلاس مهران دوست دوران كودكي.

در يك عصر به ظاهر مطبوع بهاري، موقع برگشتن از زمين فوتبال، نه از عطر بهار نارنج لذتي مي بردم، نه از لطافت باران و نسيم. چرا كه گريبان حقير، همه ساله در دستان پر توان يك حساسيت فصلي گريز ناپذير مچاله است و بدين ترتيب مدام سرشار هستم با عطسه و سرفه و آبريزش از اقصي نقاط صورتم. به فكر معالجه هم بوده ام، پارسال با تجويز پزشك قرص هاي ضد حساسيت مي خوردم كه به اعتراف خود آن طبيب حبيب، يك فيل مبتلا به كم خوابي را هم مي خواباند، چه رسد به بنده كه معتقدم خواب بهترين اختراع بشر است و از اين رو، روزي ده ، دوازده ساعت شكر گزار. خلاصه آن قدر وقت و بي وقت چرت زدم كه پدر مرا كت بسته برد به آزمايشگاه جهت گرفتن تست اعتياد كه شكر خدا منفي بود. اما براي بيشتر وانماندن از كار و زندگي به دستور پدر از خوردن آن قرص ها منع شدم. يكي ديگر از اطبا محترم هم براي درمان اين مرض بي صاحب مانده، چند آمپول دوره اي پيشنهاد كردند، كه خود بنده از اجراي اين فرمان سرباز زدم به دليل هراس وصف نشدني ام از اين شكل شكنجه گونه ي درمان كه در آن بدن مهندس يك مملكت را سوراخ مي كنند تا دوا را داخل آن بريزند. كه در همين جا و از همين تريبون از تمام اطبا محترم عاجزانه استدعا دارم يك راه محترم تري براي درمان پيدا كنند. نا گفته نماند كه پس از امتناع من از ايفاي نقش ترحم  بر انگيزم در آن سريال تزريقات، ابوي گويا با شباهت هاي فراوان بنده با يك خرس گنده پي برده بودند و از اين رو چند دقيقه اي مرا با اين نام خطاب مي كردند. خلاصه اين بيماري چنان بر زندگي من در اين فصل سال تعرض مي كند كه به طور كلي اعتماد به نفسم را در مقابل گل و گياه و گرده افشاني در تمام طول سال از دست داده ام. چنان كه در شب يلداي سال گذشته در منزل عمه خانم در مواجه با تنها موردي كه پدر و مادرم در آن به من افتخار مي كنند كه : اميرعلي حافظ خوب مي خونه؛ تفعلي زدم به ديوان خواجه كه با خواندن مطلع غزل آن قدر عطسه كردم كه داشتم بيهوش مي شدم : " بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم "

القصه چون بعد از تمام شدن بازي فوتبال مقادير قابل توجهي آب خورده بودم قوزي ساخته شده بود بالاي قوز حساسيت فصلي ام. اوضاع پيچيده اي بود. با هر عطسه اي كه مي زدم، وضعيت در جبهه ي نبرد با اهريمن گوارش وخيم تر مي شد. قطعا اگر خودم كسي را در اين موقعيت در خيابان مي ديدم كه گاهي مي دود ناگهان مي ايستد و در ضمن هر 5 ثانيه يك عطسه هم مي كند، روده بر ميش دم. علم فيزيك مي گفت جاذبه به سود دشمن است و من براي مبارزه با آن به صورت مارپيچ مي دويدم تا لااقل نيروي گريز از مركز را به نفع خودم به كار بگيرم.

به در خانه كه رسيدم، عطسه ها امانم نمي دادند زنگ را فشار دهم. سرانجام به هر مشقتي بود موفق شدم. مادر از پشت آيفون گفتند : "كيه ؟" گفتم : "منم مادر جان، درو باز كن." فرمودند : "چرا انقدر د ير كردي؟" عرض كردم :" مارپيچ اومدم راهم طولاني شد."

-         " مسخره بازي درنيار، پياز خريدي؟"  گفتم :"نه، توضيح مي دم." خلاصه مادر من فلك زده را چند دقيقه در آن وضع بحراني كه فقط به لطف دو درجا قابل تحمل بود، دم در نگه داشتند كه : " شده من يك كار به تو بگم، درست و به موقع انجام بدي؟ " و همان جا خراب كاري هاي من در هفته ي جاري را خاطر نشان كرند و سرانجام در باز شد. هيچ وقت از صداي باز شدن در اين قدر خوشحال نشده بودم، سراسيمه و با هر مكافاتي بود از در خانه رفتم تو، سلامي كردم و با عجلخ خود را به دست شويي رساندم.

تصوير محوي كه از ورودم به خانه به ياد داشتم اين بود كه، پدر با لباس سياه پاي تلويزيون نشسته بود، به اخبار گوش مي كرد و اشك مي ريخت.

در اين فكر بودم كه چه اتفاقي افتاده. راستش ابوي با شنيدن خبر سونامي ژاپن و وقايع اخير خاورميانه تاسف مي خوردند ولي حتي با شنيدن اين خبر كه يك سرهنگي پيدا شده كه با بمب توي سر بچه محل هايش مي زند هم، سياه نپوشيده بودند و اشك نريختند.

بيرون كه آمدم، مادر با چشماني اشك بار گفت‌ : " عمه خانم فوت شدند. "

عمه خانم زن مهرباني بود و خبر خيلي ناراحت كننده، به پدر تسليتي گفتم و چند دقيقه اي خاطرات آن مرحومه را با هم مرور كرديم كه از قضا همگي كمدي بودند. مثل آن روز كه ناهار منزل ما دعوت بودند و از ساعت هفت و نيم صبح تشريف آوردند و قدم سر ديدگان خواب آلود ما گذاشتند و همان درس عبرتي شد براي مادر كه او را از آن به بعد فقط براي شام دعوت كنند.

در همين حال و هوا بوديم كه مادر گفت : " به كامبيز خان خبر داده اند ؟ "‌و پدر با بغض جواب داد : " به من گفتند بگو. "

قضيه نگران كننده بود، نه فقط از اين بابت كه كامبيزز خان تناه فرزند عمه خانم بود و در غربت زندگي مي كرد، از اين جهت كه كدام آدم با ذوقي ابوي بنده را با آن سابقه ي درخشان مامور انجام اين مهم كرده بود. چرا كه ابوي معمولا طوري اين گونه اخبار تاسف بار را به صاحبان عزا مي رساندند كه خبري بد تر از آن چه كه به براي موت وفا اتفاق افتاده بود، تهديدشان مي كرد و معتقد بود : " آدم يك دفعه بگه بهتره . "

+ نوشته شده در  90/07/15ساعت 23:30  توسط داود سلیمان سالم  |